تبليغاتX
امید نفس کشیدن


امید نفس کشیدن

زود رفتی گلم " رفتی داغت موند رو دلم

 

غروب دریای شمال جلوی چشمامه، اگه چشمامو باز کنم می تونم ببینمش..اما بی پسر ماه انگار این صحنه اصالت نداره! شایدم از ترسه..ترسه اینکه چشمامو باز کنم و ببینم تو در کنارم نیستی..ولی خب تو که می دونی همه چی با حضور تو معنی می گیره.. با چشمای بسته به آبی دریا گوش می سپارم.

بی تو برام فقط گردش وضعی زمینه..بی تو فقط نور خورشید که در پهنه دریا ناپدید میشه..شایدم پایان یک روزه دیگه..یا آغاز یک شب و یک تنهایی دیگه

نه ..همون بهتر که چشمامو ببندم.

 بزار چشمامو ببندمو با تو باشم. بذار چشمامو ببندمو از دریچه قلبم پلی بزنم به خاطرات..دیگه نیام رو خط ساحل دنبال جای پاهات بگردم..بذار چشمامو ببندم و به رد پاهات رو خط دلم نگاه کنم. حالا یه بار دیگه دلم هواتو کرده..نه اینکه بگم دلگیرم..شایدم یه خورده هستم..بذار چشمامو ببندم تا اشکامو نبینی..اینطوری که شکستن و خواهش موج ها رو نبینیم بهتره..ای خدا ..مسیح من ... این دریا اینقدر بزرگه که هرچی برای پسر ماه بنویسم باز تموم نمیشه..

 ----------------------------------

راستی ما هیچ وقت کنار ساحل قدم نزدیم.

جمع کن بابا...الان دارم متن رو می خونم میبینم چه مسخرست..عین احمق ها...یه سری کلمات نخراشیده و جملات بی ربط..فکر کن یکی یه لحظه با این بخواد به لاو فکر کنه...شایدم اینو پاک کنم..

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت 11 PM توسط خودم|


 

دلم استخر می خواد...!

اولین باری که تخته دایو رو دیدم از ارتفاع کمش، خندم گرفت.. اما وقتی روش ایستادم لرزشش تمام اعتماد بنفسم رو ازم گرفت.. از اون بالا شیرجه زدم ...یه شیرجه کوتاه ..اینقدر ترسیدم که یادم رفت با شکم به اب خوردم..و  همینطور داخل اب فرو رفتم..بیشتر و بیشتر...اونقدر که دیگه نمی دونستم نفسمو باید نگه دارم یا بدم بیرون..اونقدر که دیگه شاید ندونستم می تونم بیام روی اب یا نه...!

دلم استخر می خواد... !

با یه تخته دایو بلند...و یه شیرجه عمیق.... اینقدر بلند تا فرصت داشته باشم همه خاطراتم با پسر ماه رو مرور کنم..اینقدر عمیق که منو با خودش ببره یه جای دور... !

دلم پسر ماه می خواد !!!

روز اول فرار می کردم..روز دوم دردم میومد..امروز دردم هم نگرفت...فرار هم نکردم..فقط نگاه کردم..به لبخند پسر ماه فکر می کردم..شاید ضربه دوم محکمتر بوده..شاید سومی محکمتر..که دوستم تعجب کنه از اینکه چرا هرچه محکمتر میزنه..چیزی نمیگم..نمی خوام کسی خیال پسر ماه رو ازم بگیره..فرصت برای داد زدن زیاده..بزار به لبخند پسر ماه نگاه کنم.

 

دلم تورو می خواد...

نمی دونم کی بودن..شاید کفش پوما نداشتن..تو یه کامیون قفس دار شاید به دختر و پسر ماهشون فکر می کردن.. گه گاه ضربه ای به دیوار کامیون می زدن و فریاد می زدن تورو خدا در رو باز کنین اینجا هوا نیست نفس بکشیم...

دلم کیمینو می خواد..کیمینو با یه نوع پارچه خیلی نرم و سرسری

اخرین باری وقتی ترسیدم که پسر ماهم رو نداشتم..بعد اون دیگه هیچ وقت نمیترسم

 

+++++++++++++++++++++++++++++++++

ساعت 2:33

شاید تو الان خوابی..شاید پسر ماه الان خوابه..

درست ساعتی مثل امشب بود که با پسر ماه صحبت کردم..اینقدر آروم بود که منو به شهر شعر دعوت کرد..اینقدر آروم بودم که در کنارم خوابش برد.. و من ساعت هاست از پشت تلفن به صدای نفس کشیدنش گوش میدم...

اینقدر عاشق بودم که خدا پیشم اومد...

همون موقع بود که خدا بهم گفت هیچ چیز از سر تصادف نیست... فقط اونقدر باید بزرگ شی تا هدف واقعی رو بشناسی.

من دست پسر ماه رو گرفتم...از خدا کمک و راهنمایی خواستم..اون فقط لبخند زد و گفت تو راهنمایی نمی خوای..تو تنها باید ایمان بیاری...

الان مدت هاست زمزمه نفس های پسر ماه در گوش منه و من هنوز نمی دونم چطور باید ایمان بیارم..

......................................

نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 2 AM توسط خودم|

 

تقریبآ یکماه پیش که رفته بودیم تبریز برای مراسم عزاداری ، تو یکی از  از مسجداش زده بود آخرین

 

مــــــــــــُد برای هر انسانی کفـــــــــــــــــــــــــــــن اوست !

 

به نظرم این جمله از اون سری جملات ساده ایه که به یکباره آدمو سولفات مس میکنه ! به جان خودم !

خب ! این ۴۰ روز هم به تلخی و سختیه نبود حضور تو گذشت ...

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 1 AM توسط خودم|

 

سلام عزیزم.  خیلی خیلی ساده .... سال نو ی ِ توام مبارک

عزیز ترین عزیز برای .....

من شبو روز گشتم ، گشتمُ گشتم تا بهترین واژه ها روو برای تبریک عید عزیزم پیدا کنم تا بتونه پیشکش نا قابلی از عشق خانومیت باشه برای هدیه کردن به چشمای خمار تو ... اما مثل همیشه احساساتت زخمیه این دستهای بی مرام لاجون ِ .... شد  .

من برای این همه بی مهری دستام، که دیگه خیلی وقته بوی عطر تن  ِ تورو نمیدن شرمسارو متاسفم .

قلم رو روی کاغذ بی احساس می کشم، قلم رو روی دل بی رحم می کشم، سایه ای از اونچه تو دلم هست نقش می بنده و محو میشه ...، بی فایدست..قلم خشک شده و نمی نویسه .... تو زندان ماه دیگه مرکبی برای نوشتن نیست...

میدونین الان می خواستم به عادت بنویسم روح خستم..اما یه لحظه به خودم نگاه کردم و دیدم خانومی دیگه خسته نیست. شاید فقط یه کوچولو دلتنگه... می خواستم بگم دوست دارم..اما پرستیژ نداشت... می خواستم بگم دوست دارم اما دیدم این جمله اونقدر ساده هست که دیگه کسی باورش نمی کنه. می خواستم بگم دوست دارم ، اما حیف که تو همه تکرارهای خودم گم شد.

قلم خشک شده!  بنویس..تو رو خدا بنویس ..ولی دیگه انگار اونم از من حساب نمی بره..

من هیچ وقت تسلیم قلم نمی شم..حالا دوباره قلبم می تپه تا خاطراتت رو مرور کنم.. حالا دوباره موزیک تنهایهام رو میزارم و چشمام رو می بندم... پسر ماه از دور آروم آروم میاد..سایه  هر لحظه پر رنگ تر میشه ... بوی اون همه وجودم رو پر می کنه.. اروم تو بغلم میشینه.......

نمی دونم من بزرگتر شدم یا اون کوچولوتر..یا اینکه همیشه همینطور کوچولو بوده...

شایدم نه نیاز به آهنگ باشه..نه خاطره.....آره..همین که پسر ماه باشه کافیه..

نه !! بازم فایده نداشت..اشک من گرچه خیسه...ولی رنگی نداره..اینطوری فقط خودم نوشته هام رو می تونم بخونم..

بگو علی!.. رویای قشنگ من!  با نوازش من نخواب..نخواب که با خواب تو همه جهان واسه من می خوابه.. شب از جایی شروع میشه که تو چشماتو می بندی...

تمام خونه پر میشه ازین تصویر رویایی...تماشا کن، تماشا کن! چه بی رحمانه زیبایی

قلم رو به چشمام می کشم..دوباره..یه بار دیگه...تکرار رو تکرار

آها..حالا خوب شد..دیگه قلم مینویسه..

حالا پسر ماه آهنگ زندگی رو مینوازه و من براش می نویسم..

 دیگه وقت رفتنه..پسر ماه آروم از کنارم بلند میشه..  دستمال سفیدش رو در میاره و با ظرافت همیشگیش آروم اونو به چشمام می کشه.. دستمال از خون قرمز میشه..

....

حالا دیگه می دونم چرا قلم می نوشت.

-----------------------------------

امروز از میدون ونک که خونه میومدم..مردی رو دیدم که کنار خیابون دستش رو جلوی مردم دراز کرده بود.. به من نگاه کرد و فقط بهم گفت اجازه بده من هم زندگی کنم!

 اما نه..من تا ماه اومدم تا با یه حسه قشنگ بگم دوست دارم. به همین سادگی..با همون تکرار همیشگی.. و با طنین آرامش بخشی که تو همیشه می خواستی

سال نو مبارک عزیزم.


 

نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت 1 AM توسط خودم|

 

 

وقتی عاشق نباشی نوشتنم حال نمیده

اگه تو هوا نباشی ، از کجا نفس بگیرم؟!

هی نگین بنویس! بنویس ! وقتی دیگه خواستند ننویسم ، راستشو بخواین اونی که اینجا مینوشت من نبودم ، اونا فقط حرفای پسر ماه بودن که من اینجا میذاشتم. اگه دقت کرده باشین ، بعضیاش انقدر خوب بودندکه با خوندنش عاشق میشدین. همون موقع باید میفهمیدین که خالق زیبائی زیباست.

اون وسط یه وقتهائی منم یه چیزهائی مینوشتم که مثل نوای مردگان تو خاطره ها گم میشد. مثل یک ساز رها شده که گهگاه از هجوم باد ناله ای از خودش سر میده.

آره ، اگه بخواین بدونین اونچه که من از ساز دلم نوشتم ، هارمونی دلنشینی بود که به دستهای ... پسر ماه نواخته شد.

حالا از ماه برام پیغام اوردن که زیاد فرقی نمیکنه  

مینوشتی یا نمینوشتی ، موندی یا نمیموندی ، میسوختی و میساختی

هیچ فرقی نمیکرد ، چون فقط زمان کارها روو انجام میده.

------------------------------------------------------------------

حالا که کارام هیچ تاثیری نداشته ، رسیدم به یه نقطه خالی

یه چیزی مثل این ( o) بعد باز این دل دیوونه بیاد منو ببره تورویا میشد این

پس حالا که نباید چیزی بگم ، نباید بگم من که جیک جیک میکنم برات،

تخم کوچیک میکنم برات...حالا که نباید بگم اگه دختر خوبی باشم برام شیرینی خامه ای بخر.

بزار بپرسم من که ساز تکی بودم ، تو که زیبا نواختی، پس چرااااا شاد ننواختی؟!

دوست دارم اگه تا اینجاشو خوندین برام تو یه کلمه بنویسین مهمترین اثر ( زپان ) چیه؟  ( سوالم بی سوال)

                                                   

                                               right to dream

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11 PM توسط خودم|

 

 

نمی دونم شاید پسر خزان هم از دردی مثل من رنج می بره. شاید اون از من عاشق تر بوده که به این لطافت دختر ماه رو به تصویر کشیده. اما گرچه قلم من ضعیفه ولی همراه عاشقانه های اون خاطرات خودم رو بوضوح میبینم .

من زنده ام.    من هر لحظه بیاد پسر ماه زنده ام !!!!

( دروغ گفتم ، الان تنها چیزی که تو یادم نیست تو و خاطرات تو و دستهای گرم و نامهربان توست !) 

پینوشت ۱: لطفآ نگید آپم بیا سر بزن ، من از این کامنت متنفرررررررم .

پینوشت ۲ : هروقت ، هرجا که بخوام خودم سر میزنم ، اصلآ لازم نیست بازارگرمی و تبلیغات کنید .

پینوشت ۳ : اگه دیدم مطلبت تکراری نیست خودم مشتری ِ پرو پا قرصتم !

پینوشت بی ربط : جدیدآ برای هنرمندان ایرانی هم هالیوود سیکرت استفاده میکنن؟ از کی تاحالا ایران انقدر به هنرمنداش بها میده !!

 

دیگه الان چند ساله دخترا و پسرای ماه میان و زمینی ها رو به خزون تبدیل می کنن..

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 11 PM توسط خودم|

 

 

وبلاگ من که برای من پسر ماه نشد.باشه واسه شما لحظه ای خاطرتون به اون خوش باشه.

می دونی حالا خیره به ماهم..خیره به چند تصویر پسر ماهم... حالا می خواستم بگم دوست دارم اما نمی دونستم چطور بگم .. می خواستم بگم از کوه جاری می شوم..مانند نسیم می وزم.. چون خورشید تابناک می درخشم..چون ستاره بازی می کنم تا بگیم دوستت دارم.. ولی باز انگونه که می خواهم و انگونه که شایسته توست بگویم دوستت دارم... حالا جوجو شب و روز دنبال واژه های جدید گشتم و گشتم تا....

تا فهمیدم شاید ما آدما اینقدر واژه ها رو بی جا استفاده کردیم که ارزش اونا رو از بین بردیم..شاید یادمون رفته عزیزم واقعا به چه معناست و اگه به یکی بگیم عزیزم ممکنه چه معنی داشته باشه.. من گشتم و گشتم تا یاد بگیرم چطور بگم دوستت دارم ..و بالاخره واژه ناب و معجزه آسایی که تمام احساس منو بیان کنه رو پیدا کردم

دوست داشتم عزیزم...دنبال چیز خاصی نباش..همینه.. فقط باید وقتی می خونیش چشمای منو بیاد بیاری..شاید دوسِت داشتم رو از ته ِ چشمام پیدا میکردی.. و بدون این جمله بی هیچ کم و کاستی تمام احساس قشنگ من به تو ..که می تونی خودت رو در عمق آرامشش به خواب بسپاری

.... جون تو هم پسر ماه داشتی که اینطور ترانه سر دادی؟ حالا هر شب ترانه تو رو تقلب می کنم و پتو رو تو بغلم فشار میدم آروم آروم زمزمه می کنم....چرا من هرچی گوسفند ها رو میشمرم خوابم نمی بره؟

می خواستم اسم این پست رو آرامشی برای تو بزارم...آخرش نه ارامشی برای تو شد..نه واسه من..

(این اوج ِ محبوبیت تو بلاگفا نمیزاره استعفامونو امضا کنیم. چه کنیم دیگه ....)

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 0 AM توسط خودم|

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 1 AM توسط خودم|

 

شب  اوّل  كريسمس  دخترك .....

به  شيشه ي  آرزوها  تكيه  داد....

و  منتظر  اومدن بابانوئل  شد....

بابانوئل دخترك با بابانوئل هاي ديگه فرق داشت...

لباس اون از جنس هرزگي هاي دخترك ساخته شده بود....

بابانوئل از راه رسيد.

اين بار ريش نداشت.

دخترك خوشحال شد.

بابانوئل  براش يه قطره شبنم آوورده بود.

دخترك شبنم رو گرفت و با يه بوسه روي لباس هرزگي هاش جون داد.

پ.ن: سكانس آخر.

++++++++++++++++++++++

 

شاخه ي گل رو پيچوند لاي يه تيكه محبّت.

بوسه اي به گل زد و گفت فردا مي بينمت.

سال ها  از فرداها مي گذره....

انگار هنوز فردا نشده.

ديروز ديدمش .آروم بود....

ولي اين بار دستاش بوي ادكلن يه هرزه ي ديگه رو مي داد.

پ.ن: ركب خورده بود . هه ..

پینوشت ۲: میدونم که میدونی این پست مخاطب خاصی داره.

پینوشت ۳=بی ربط: آیا واقعآ زمستون اومده؟ وای به حال خاموشیهای امسال تابستون

پینوشت ۴: آخخخخخخخ جون چقدر پی نوشت.

آدمک Game Over  شد !!

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 4 AM توسط خودم|


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/17ساعت 11 PM توسط خودم|

 

همیشه مرگ را حس می کردم و آن را نزدیک به خود می دانستم و از فکر کردن به مرگ آرامش می گرفتم . هر روز صبح ، وقتی هنوز در رختخواب بودم  ، اول برای خودم فاتحه ای می خواندم و بعد بلند می شدم . چون هیچ تضمینی برای بازگشت دوباره به رختخواب نمی دیدم .

شب ها نیز وقتی به رختخواب می رفتم ، پیش از هر چیز فاتحه ای برای خودم می خواندم ، چون هیچ تضمینی برای برخواستن از آن را نمی دیدم.

و چه شیرین بود که اولین فاتحه را خودم برای خودم خواندم !!

نمی دانم چگونه مرده ام ! تصادف کرده ام ؟! کسی من را به قتل رسانده ؟ از بلندی پرت شده ام ؟ قلبم برای دقایقی تپیدن را فراموش  کرده ؟ زیر آوار مانده ام یا ...

مهم نیست ! چون حالا من مرده ام ! البته اعتراف می کنم همیشه از چگونه مردن واهمه داشتم و دوست نداشتم که به شکلی دردناک بمیرم . هر چند که چگونه مردن ، بزرگترین هیجان زندگی من بود .

به هیچ انسانی مالی را بدهکار نیستم . و از این لحاظ آسوده سر می کنم . هر چند  الان که اینها را می نویسم نمی دانم کجا سر خواهم کرد ! احتمالا الان در برزخ هستم . ولی چگونه ؟؟  آسوده ام یا مضطرب ؟ 

دوست ندارم در آگهی های فوت و پیام های تسلیت بنویسید من (( جوان ناکام )) بوده ام . کام هر انسانی عشق است و من از آن بهره گشتم . من عاشق تمام کائنات بودم . عاشق تمام هستی بودم . عاشق تمام خوبی ها بودم . من ناکام نبودم ... چون عاشق بودم ...

دوست دارم پدر و مادر و خانواده ام در مرگم زاری و بی تابی نکنند .  بی گمان حتی پس از مرگ نیز طاقت دیدن بی تابی آنها را ندارم و بیش از آنکه اشک ها و آه ها ،  روحم را آرامش دهد ، آزارم می دهد .

تمام کسانی که من حقی بر گردن آنها دارم یا ظلمی در حق من کرده اند را بخشیدم . این عهدی است که پیش از مرگ با خدای خویش کردم . عهد کرده ام هر کسی ، هر ظلمی ، به هر اندازه ای ، در هر زمانی به من نماید او را ببخشم . عهد کردم اگر کسی من را به قتل رساند و من فرصت بخشیدنش را پیدا نکردم ، او را ببخشم .

آرزوهایی داشتم که به برخی از آنها رسیدم و به برخی نرسیدم . آرزوی نهایی من دیدار با خدای کائنات است که عاشقانه دوستش دارم . دوست دارم  او را در حالی که از من خشنود است ببینم  . ولی معشوق را در هر حالتی دیدن زیباست . حتی اگر سزایت دهد و در آتش خشم او بسوزی .

می خواهم در اولین دیدار به او بگویم من سعی کردم ... سعی کردم انسانی آزاد و پاک باشم . سعی کردم به دیگران عشق بورزم و دوستشان داشته باشم . سعی کردم همیشه وجدانم را بیدار و هوشیار گذارم . سعی کردم یادم باشد که در همه حال مرا نظاره می کنی . سعی کردم فقط تو را بپرستم و فقط از تو یاری بخواهم . من سعی کردم .... سعی کردم و اگر ناتوان بودم مستحق مجازات هستم ...

و هیچ باکی از مجازات شدن ندارم که حتی آتش خشم تو را هم دوست دارم . دوست دارم حتی وقتی می سوزم فریاد بزنم (( دوستت دارم ... دوستت دارم ... )) . 

دوستت دارم .... اگر چه در زمان حیاتم رسم دوست داشتن و حق عشق را ادا نکردم . دوستت دارم اگر چه گاه فراموشت کردم . دوستت دارم ... با تمام وجود دوستت دارم ...

خدای من ... امروز مشتاق دیدارت هستم ... و مرگ را دوست دارم چون تنها پلی است که من را به شما می رساند  .

دوست دارم در آغوش بگیرمت ... بویت کنم ... ببوسمت ... دوست دارم به همه نشانت بدهم و بگویم : ببینید !! این خدای من است ... خدایی که برخی انکارش می کردند ...

من ناکام نبودم ... عاشق بودم ...

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 1 AM توسط خودم|

 

دخترت اومده پیشت تا دستشو یه بار دیگه بگیری و اونو با خودت از شهرتنهایی ها ببری. حالا چشمامو می بندم و نرمی دستاتو روی دستام احساس می کنم.

 

اخیشش...چقدر خسته بودم. همیشه آخرین لحظه هام رو با حضور تو پر می کنم تا یه بار دیگه جون بگیرم. اینطور نگاهم نکن.

تو که میدونی اگه اینطور نگام کنی دیگه نمیتونم تو چشمات خیره بشم. نگاهی معصومانه که روحمو با خودش به سرزمین رویاها میبره. یه جا که دیگه کسی نیست.

 

فقط من هستم و تو. اونوقت مثل همیشه تا زیر آبشار بلند محبت میدویم و وقتی حسابی به نفس نفس افتادیم تو آغوش هم از دنیا فراموش می شیم. تو غرق سرزمین خیالی میشی و من غرق تو. تو به من نگاه می کنی ومن دستمو میزارم رو صورتت تا آرامش رو بهت هدیه کنم. تو چشماتو می بندی و من تو رو به اغوش میکشم تا حس جاودانگی رو یه بار دیگه تجربه کنیم. تو چشماتو میبندی و من تو اسمون خط خطی دلم دو تا ستاره میکشم تا حتی توخیالم از دیدن چشمات محروم نشم .

 

یه حسرت غریبی دارم . بزارید براتون بگم هر دفعه که میرفت اگه فقط یه بار بر میگشت و به چشمام نگاه می­کرد همه چیز رو می فهمید. اگه فقط یکبار نگاه میکرد می­دید که دختر خاکستری از هر بار رفتنش چقدر دلتنگ میشه. اگه بر میگشت میدید که دو تا چشم نگرون چطور تا اخرین لحظه قدمهاشو تعقیب می کنه. اگه برمیگشت می­دید که با هر قدم دور شدنش چطور روزگار منو خاکستری­تر میکنه.

اون در همهمه­ها گم شد و من در خاکستریهام.

 

اونو در فاصله­ها گم کردم و منو در خاطراتش گم کرد.

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27ساعت 0 AM توسط خودم|

 

بین رزها من از همه عاشق تر بودم.

اون روزی که ما رو چیدن وای­ی ی خدای من ..چقدر خوشحال بودم که می تونم نشونه یه عشق آسمونی باشم. ول وله ای برپا بود . هرکدوم از ماها سعی می کردیم زیر نور خورشید خودمونو زیباتر جلوه بدیم تا شاید این ما باشیم که این دفعه واسه چیدن انتخاب می شیم.

باغبان پیر هر روز با کلاه حصیری و یه سبد بزرگ زیر بغل میومد و تازه ترین ما رو از ساقه جدا می کرد و با خودش می برد. رز های هلندی شاید تنها گل هایی هستند که از چیده شدن لذت میبرند. و آره ..ایندفعه من بودم که واسه چیدن انتخاب می شدم. نگاه پر غرور من به بقیه گلها فقط حسرت انتخاب نشدن اونها رو بیشتر می کرد. دیگه بقیش مهم نیست. اونا منو بقیه رو بی هیچ احترامی ریختن تو یه ماشین و دسته دسته مارو صبح زود به هر مغازه ایی تحویل می دادن.. انگار نه انگار که قرار ما پیام آور و نشونه قشنگ ترین هدیه خداوند به آدم ها باشیم..گله ایی نیست.. اینا که عاشق نیستند.. بزار وقتی رسیدم پیش معشوق از همه خستگیهای راه واسش می گم. اونوقت اون منو با دستای قشنگش نوازش می کنه و می بوسه...آخیش... این لحظه حتی واسه یه رز هلندی هم دیووونه کننده هست.. اونوقت منو میزاره تو یه گلدون کوچیک تا نه من نه اون یادمون نره این دنیا چقدر قشنگه.... تو همین فکرا بودم که منو همراه یه دسته برداشتن  و بردنمون تو یه مغازه. اینجا همه چیز بهتر بود..ساقه خشک شدم که طعم آب رو چشید با کلاس بودن رز هلندی رو فراموش کرد و با ولع شروع به نوشیدن آب کرد. هوای خنک اینجا تمام گلبرگ هامو نوازش می کرد. یه برچسب رومون زدن و روش نوشتن رز هلندی 2500 تومان.  حالا دیگه فقط انتظار بود.. آدمای جور واجوری که میومدن ..بعضی ها یه دسته گل آماده..بعضی ها هم مارو میزاشتن میونه چندتا گل دیگه و ...

دیگه کم کم داشتم نا امید می شدم که یهو اومد تو. نگاهش خسته تر از اون بود که به عاشق ها بخوره..تو این گیر و دار حوصله اینو دیگه نداشتم.. یه دختر قد بلند، با موهای که سیخ سیخی نبودند و کفشی که پوما نبود. انگار اون اصلا نبود.  خیلی دیرش شده بود. تو گرمای تابستون حسابی عرق کرده بود . منم که خودمو بیشتر از همیشه جمع کردم. بدون اینکه چیزی بگه اومد بالای سر ما . مثل اینکه بارها اینجا اومده. کمی کنجکاو شدم. حالا دیگه تو ته چشماش میشد التهاب بودن رو حس کرد. با وسواس همه ما یکی یکی رو ورانداز کرد. یه شاخه..نه اونو گذاشت سر جاش..حالا یکی دیگه...نا اونم مثل اینکه باب دلش نشد. انکار نمی کنم وقتی نگاهم به نگاهش گره خورد نتونستم جلو خودم رو بگیرم.. عمق خواهشش همون چیری بود که همیشه انتظارش رو می کشیدم. جای درنگ نبود اونقدر خوب درخشیدم که  هیچ شانسی واسه انتخاب رز دیگه وجود نداشت.

در کیفشو باز کرد ، نه مثل اینکه پشیمون شد. نمی خواست منو پیش بقیه کتاب دفتراش بزاره. من خوشحال بودم

.

.

.

 

اون منو گرفت تو دستاش و بهم نگاه کرد. من به چشماش خیره شدم ... از کیف چرم مشکیش یه عطر در اورد و اونو بهم پاشید. راستشو بخواین از اینکارش دلخور شدم. خلاصه من یه رز هلندی بودم و بوی من سراسر جهان جزء خاص ترین بو هاست. اخمی کردم و چیزی بهش نگفتم. بعدش شروع کرد به شکستن تیغ­هام . این دیگه قابل تحمل نبود منم دستشو نیش زدم. انگشتشو گذاشت تو دهنش و خندید ، مثل اینکه می دونست به چی فکر می کنم. آروم نوازشم کرد و بهم گفت می دونم دردت می گیره ولی شاید این تیغهات دست نانازمو نیش بزنه. این اولین بار بود صداشو می شنیدم. عمق صداش مثل آبی خنک و زلال تو تمام رگهام نفوذ کرد. خوب شد من یه رز هلندی سرخم وگرنه می فهمید چقدر از کارم خجالت کشیدم.

منو با خودش برد.. پیش خودم گفتم الان منو می بره یه جای خلوت بعد یه پسری که مثل ماه میدرخشه میاد و منو با قشنگترین کلماتش به اون تقدیم می کنه. بعد همدیگه رو در آغوش می گیرن و وای خدایا  من قشنگترین احساس گل بودن رو تجربه می کنم.  

وسط راهی که رسیدیم نگاهی به دو رو برش انداخت و منو روی یه نیمکت گذاشت و سریع رفت. خوب که نگاهش کردم نرفت..  دورتر پشت دیواری پنهان شد. از کارش خیلی تعجب کردم.  آخه یعنی چی؟!  چارهی نبود باید صبر می کردم ببینم چی پیش می اد. من بهش اعتماد کامل داشتم. یه خرده که گذشت صدای پایی شنیدم .  نه این نمی شد. صدای ضربان قلبشو از پشت دیوار میشنیدم. احساس کردم چشمانشو در میان گلبرگ های من گذاشته تا بتونه مثل من پسر ماه رو تماشا کنه. بله . هیچ شکی وجود نداشت که اون پسر ماه بود و به حق شایسته این مقام بود. آروم به سمت من میومد. آروم به سمت من میومد. ولی چرا اینطوری.؟!  حالا دیگه صداشو راحت میشنیدم. گوشی موبایلش دستش بود. ولی از عشق نمی گفت. اون می خندید و خوشحال بود.

فهمیدم..اون باید منو می دید... درخشیدم. گلبرگهامو باز کردم تا یه بار دیگه بگم ما رزهای هلندی زیباترین گلهای روی زمینیم. من می درخشیدم و اون خنده زنان از کنارم عبور می کرد. می خواستم فریاد بزنم .. به دخترک نگاه کردم که چطور با نگاهش ازم می خواد بلندتر فریاد بزنم. اما .... و پسر ماه از کنارم عبور کرد.

بعد مدتی اومد و منو برداشت . حالا دیگه چشماش تر شده بود.  حاضر بودم به تمام رزهایی که عشق رو  تجربه کرده بودن قسم بخورم که اون اشک ها از شبنم تمام گلبرگ های ما لطیف تر بودند. فقط دوست داشتم بگم متاسفم. فقط دوست داشتم بگم متاسفم ولی نشد.. بخدا نشد و اون با همون تقدس همیشگی که برام قائل بود بی اونکه فکر کنه ماموریتم رو خوب انجام ندادم منو با خودش برد و در گوشه ایی از باغچه کاشت.

 من یه رز هلندیم..ولی این دیگه مهم نبود.. من تو چشماش تنهایی رو دیدم. من تو چشماش انتظاری دور رو دیدم . من اطرافم رز های رو دیدم که تا آخرین لحظه مرگشون  به امید دستای سرد پسر ماه بودند و خشک شدند.  

من عشق رو تو انتظار دیدم و کامل شدم.

            و من خوشحال بودم.

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/30ساعت 2 AM توسط خودم|

اگه به تو نگاه کنم می­بینم که چقدر دوری، اما اگه به دلم نگاه کنم مطمئن میشم که چقدر نزدیکی.

چند وقتیه همه دغدغه بچه­گانم این شده چرا درکی از هنر ندارم تا برات از همه احساس بگم. وقتی که خود تو هم به ماه وفادار نبودی.. وقتی حتی نخواستی پسرماه باشی . دیگه چه فرقی داره که همه باشن یا تنهای تنها باشم ، اونوقتی که من تنهام و تو سرمست خوشیهات . اونوقت ....

آخ که چقدر دلم تنگه

ادمک آخر دنیاست، بخند.

آدمک مرگ همین جاست، بخند.

 آن خدایی که بزرگش خواندی، بخدا مثل تو تنهاست، بخند.

 دستخطی که تو را عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست، بخند. فکر کن درد تو ارزشمند است، فکر کن گریه چه زیباست، بخند.

 آنچه به یادت دادیم، پر زدن نیست که درجاست، بخند.

آدمک نغمه آغاز نخوان، بخدا آخر دنیاست، بخند

می خندم.. تو که خندیدن سادمو تو عکس دیدی..اونموقع که شاد بودم و مثل بچه ها... الان می خندم ولی خندم تلخ... نوش جونت

کاش منم یه سگ داشتم تا وقتی به یک شب هوس فروخته شدم بغلش می کردم . با چشمای مظلومش منو نگاه می کرد و آروم می گریستم. مثل indecent proposal

 

 

 

اگه بقیه تو رو واسه لیلی خطاب کردن من سرزنش کردن بهشون بگو که همیشه یه رز وجود داشت ..نه دوتا...نه ۵۰ تا..چون عشق من به تو یگانه بود...اگه بازم سرزنشت کردن بگو که واسه انتخاب کردن هر رز چقدر دستم میلرزید..

گفتم شرمنده ام ..ولی نه از تو. شرمنده ام از دل دیوونه که اینقدر بی قرار تو می مونه و من هر روز با دست خالی پیشش بر می گردم..

 گفتم دلم آرومه..اما تو که می دونی ، اگه تو هم یادت نیاد خدا می دونه که چند وقته نگاهم تو نگاهت گره نخورده..

یه دفعه دلم کلی برای کوچولو بودنت تنگید .

 

نمیدونم چرا دلم خواست کاتش کنم تا دوباره باشه. وقتی قرار باشه هر فصلی از این زندگی دوبار تکرار بشه چیزی از آدم بجا نمیمونه ....

نوشته شده در یکشنبه 1387/07/28ساعت 0 AM توسط خودم|

 

هر چه بود ، همین بود ..

برای اولین بار در این وبلاگ :

سلام !

یه سلام با هر طعم و مزه ای که عشقت می کشه !!

با هر حرارتی که حال می کنی و با هر رنگی که صفا می کنی !!

صدا .. دوربین .. حرکت ..

یادش به خیر !

یکی بود ، یکی نبود

در یه شب سیاه از خاک تیره بر اومدم .. و به چهره ی خورشید لبخند زدم ..قدم در راه گذاشتم .. پیش رفتم .. غافل از این که زندگی شنا بر خلاف جریان مسیر آب است .. راه رفتم .. دویدم ......

هیـــــــــــــــــــــــــــس ! صدای آینه هارو می شنوی ؟

آها.. آره ، یادم اومد ! امروز صبح بود .. وقتی داشتم حاضر می شدم .. فکر کنم وقتی رفتم جلوی آینه دیدمش .. آخــــــــــــــــــــــــــــــی ! طفلک چقدر شکسته شده بود .. زیر چشاش سیاه شده بود ...

خوب که نگاه می کنم می بینم شاید ردی از زندگی باشه ..

دستم و بهش نزدیک می کنم . اما ...بدنش از هم می پاشه .. تکه های حماقت و سادگیش یه طرف ، تکه های بیچارگی و بدبختیش طرف دیگه ..هر جز بدنش با هراس از هم فاصله می گیرن ....

چه شیرینه آدم زیر سقف آسمون خدا نماز بخونه ..

غم ها خودشون منو پیدا می کنن ..

هر چند وقت یه بار خودم رو از خودم می خوام ..

چه زود گذشت .. انگار همین دیروز بود که مرگ رو بهونه ی زیستن می دونستم !

تو دلش به آدما خندید ..

اون ها از گریه های مامان خبر نداشتن !

ندیدن که چراغ قرمز بود ..

مثل بابا که هیچ وقت اونو نمی دید ..

نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 0 AM توسط خودم|

به وبلاگم هر روز سر نزنین؛ فقط  وقتی بیاین که خسته هستین ، جمله ها رو تند تند همونطور که قاشق های غذا رو پشت سر هم میزارین تو دهنتون ، نخونین . بزارین روحتون با جمله ها بازی کنه اونوقت حتی دیگه لازم نیست بخونیدشون ، چشماتونو می بندین و پرواز می کنین.

اینجا جایی برای غرور و خودخواهی و دروغ نیست. لباسای پلشتی رو در بیارین تا من براتون از افسانه ها و ترانه های پسر ماه بگم .

می دونی؟
يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم
..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد
..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم
..
اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی
..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم
..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی
..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
ميگی اره بعد چشماتو می بندی
...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن
..
يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن
..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع
..
يه ضربه عميق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی
من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی
..
تو داری قصه می گی
..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش
..
حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی
..
تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم
..
می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت
.
می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم
..
می بينی ديگه نفس نمی کشم
..
چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم
..
می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن
..
ازخون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم
..
مردن خوب بود ارومه اروم ..حیف که آغوشی که می خواستم فقط زمان مرگم همراهم شد.
...
گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا
..
بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه
..
دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

---------------------------------------------------------------------

و این همون مرگی بود که من سالها آرزوش رو دارم. یه مرگ تو اغوش تو

فقط یه فرق کوچولو داره..همیشه فکر میکردم یه اتفاق دیگه من رو تو آغوش تو می کشه نه اینکه تو باعث شی خودکشی کنم.

---------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 0 AM توسط خودم|

 

دیگه درد نمی کشم ، نمی دونم تموم شده یا روح مست دیگه به درد عادت کرده . قول من که این نبود قرار بود تا بهار بعدی به انتظار بازگشت قوی سپید چشم به انتظار بشینم . دارم در ها رو می بندم ، پشت در هوا پاییزیه  و خدای شاهد می دونه که اگه هزار در رو هزار بار ببندم شاه قلب با یه اشاره همشو دوباره باز می کنه. جان مریم نفس بده . واسه نوشتن باید یا درد باشه یا شادی. درد من  درد رو ازم نگیر. بخدا می دونم که دیگه نمی سوزم ، میدونم نوشته هام پر اشتباه ، ولی تنها امیدم اینه وقتی بخونیش بدونی همش مال توست. همش به یاد یه نفست و اون نگاهت که هیچ وقت ندونی چطوری این دل رو داغون کرده .

خیلی وقت کسی از شهر سوخته رد نمیشه . تقصیر من نیست نوشته هام قدرت نفرت رو تو رگهات جاری نمی کنه.

می دونستی آه یکی از نام های خدا است؟ ولی جون نازت که من تو همه آه کشیدن هام به تو فکر می کنم .          سلام خدا .

من تو زیبایی عشق گم شدم. بیا دستام رو بگیر تا تا چشمهات منو با افسانه ها پیوند بده.

 

 امشب انقدر مستت بودم که ۲ تا پست نوشتم . من اینجام با تو : تو کجائی ؟

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 1 AM توسط خودم|

از پیچیدگی رنج می بری؟ به سادگی گفتن یک ندا !  دستانم را بگیر، آرامشت را می خواهم.

یادت هست ؟ وقتی اومدی وقتی کنارم ایستادی بند بند وجودم تو رو تمنا کرد. رفتنم بابت ارادت نبود ، ترسیدم از هم بگسلم. راز بینمان تارو پود روح و جانم رو جدا کرد  ، درد قلب را خون کرد ، سرزمین ملکه رو فریاد می کرد  و داستان بار دیگر تکرار شد...

 او من را خلق کرد پس خدا ما را دوست دارد. او تو را خلق کرد و من دوستش دارم.  یادت نیست آن هنگام نیز به بازی کودکانه ات می نگریستم. فرشته ها هر چه لطیف ترین را آوردند. هر چه لطیف تر  هرچه مهربانتر  هرچه پاکتر و هرآنچه که از جنس تو بود.

تو همه چاره من   من همه بيچاره تو    تو همه پاره تن    تن همه آواره تو

 

انگشتانم را دیده ای؟ لرزش دستانم نه از کهولت است نه از ضعف ..و نه از بزرگی  تو که ما خویشاوندی کهنه ای داریم. من نمی خواهم ترانه های شهریار را باز خوانم...

 

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا .......

                                                             و آنگاه دیگر هیچ نبود

از عشق سخن می رود            جز فغانی دردآلود    

            و اشکی          و نیرنگ و فریبی             صدایی نمی شنوم

کودکم بازآ 

 

      من تو را به رنج جان و درد آبستن خویش  دوباره متولد خواهم کرد


و من به اندازه يک نفس نيز پشيمان نيستم

 

من از مرگ سخن نگفتم ، آگاهی زنجیری بود که مرا از تو دور ساخت.  اسارتی محزون ، درست و تاب­شکن تا روزی که برگردی

آن انگشتر افسون را ( زمانی نشان پیمانمان بود ) بر سجاده آزادی من مهر می کنی؟

آنگاه دیگر  پیمانی نخواهد بود ، که هست ، و من نیز هستم

باز اا باز اااا   تا بار دگر به آغوش هم درآییم. 

 

تقدیم به نازنینی که ماندگار ترین خاکستری را به روحم پاشید !!!!!!!!!!!        

 

     

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 0 AM توسط خودم|

تو از کجا اومدی؟ یعنی نمی دونی سالهاست منتظرت هستم؟ منو اينبار با خود می بری، يا باز تنهايم خواهی گذاشت؟ 


نمی دونستی که من تو تنهايی خودم به تو فکر می کنم، اگرچه می دونستم که تو به من تعلق نداری.

اينقدر دعا کردم تا خدا هم از دست تو به شکوه در اومد.

ذهن من اماج پرسشهای بی جوابه ..
و تو  می دونی برای جايگاهی که در قلب من داری زحمتی نکشيدی. ولی اين دل منه که فرش خونين راهت شده. با اينکه تو به ستاره ها نگاه می کنی.
همه چيزو  دادم تا عشقی بی جواب بگیرم.
چرا؟
 حق تو از من چيه؟
آيا من سپر های خودم رو برای دفاع از تو از دست ندادم. به اميد روزی که تو بالهايت را بر من بگسترانی؟

 من چه می خواستم؟ جز خوابی آروم رو شونه هات.
و تو منو تنها گذاشتی تا من در شرم خاموش کردن ستاره ها بدرخشم.
تو آسمون دل من تو تنها ستاره هستی.

اين بی انصافيه. من تموم دل خودمو شوره زار کردم تا غير گل تو ،گل ديگه ای در اوون نشکفه.

 آیا کسی به تو گفت احترام مادر طبيعت به تو تنها بخاطر عشق منه؟
از خون من لاله ها روييدند. تو سرخی لاله را ديدی، ولی جسم سرد منو نديدی.

از آوازهايم نيلوفر ها شکفتند، تو رقص نيلوفر را ديدی،ولی حنجره سوخته منو هيچ انگاشتی.
و همه گناهم اين بود که بالاتر از فرشته ها پرواز کردم.
گناهم اين بود که عاشق تر از لیلی و لیلا تر از لیلی بودم.
گناهم اين بود که يک دخترک غريبه بودم.
ولی تو حق من از خودتو زير پا گذاشتی. و من در عذاب اينکه نمی تونم ببخشمت؛ ...
می سوزم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میدونم تکراری اما میخوام باشه .......

نمي بخشمت ....

                        بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....

                                    بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....

 نمي بخشمت ....

                       بخاطر دلي كه برايم شكستي .... 

                                           بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....

نمي بخشمت ....

                      بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي .....

                                              بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....

و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي.

نوشته شده در دوشنبه 1387/06/25ساعت 0 AM توسط خودم|

چند شب پیش که رفته بودیم پارک ایرانشهر برای مراسم بزرگداشت ۴۰ روز درگذشت خسرو شکیبائی(خانه هنرمندان) یه آقا پسری مثل سوسک افتاده بود دنبال منو دو نفر از بچه ها که با من اومده بودن این صحنه های دلخراش بخور بخور و بخند بخند و تماشا کنن !!

خلاصه بعد از ۱ ساعت به پرو پای ما پیچیدن اومد و گفت خانم شما خیلی شبیه ... میمونید . من کارگردانم و دوست دارم برای فیلم جدیدم حتمآ انتخابتون کنم. اما قبلش باید تست بدید.

بعد من گفتم اصلآ دلم نمیخواد پشت گوشم مخملی شه یا احیانآ یه چیزائی روی سرم پدیدار شه. اگه میشه لطف کنید و  ( BUSINESS) کارتتونو نشونم بدید. که بهانه اورد الان پیشم نیست و از این مزخرفات.

خلاصه ۳ ساعت من چرت و پرت میگفتم و این آقای به ظاهر کرگدن !! و رفیقش هر و هر به ما میخندیدن.

گفتم یه کاری کن که باور کنم کارگردانی و .. که گفت هفته دیگه بیا دفترم و شماره آقای بابائیان که اسمشو زیاد شنیدم اما زیاد نمیشناسمشو بهم داد .چون گفت خودش داره فیلم دفاع مقدس !  میسازه اما این آقا دنبال یه همچین دختری میگرده. خلاصه از میزان ذوق داشت دستو پام میلرزید اما خیلی خودمو کنترل کردم که یارو چیزی نفهمه.

بیشتر واسه این خودمو کنترل کردم که ممکنه قضیه سرکاری باشه.

بعد این آقای امین بیگی (معروف به الاغ بیگ) گفت شما فیلم زنها یک فرشته اند رو دیدین ؟ گفتم حتما شما تو اون فیلم نقش شتر حضرت علی رو بازی کردین یا مثل پیام بازرگانی اومدید از جلوی دوربینشون رد شدید. که گفت نه من .... اون فیلم بودم. خودمم یادم نیست چیکارش بود بالاخره. (تدوین گر یا ... نمیدونم چی چیش)

انقدر اون شب کل کل کردیمو بقیه خندیدن که انگار اونجا تاتر درست کرده بودیم. تا اینکه این آقا الان اصفهان تشریف دارند و تا هفته دیگه معلوم میشه تا چه حد پشت گوشم خوشگل شده ......

یادم رفت بگم همون شبش تست رو قبول شدم. فقط یارو گفت آخر میترسم تو دستاتو نشسته بیای منو بخوری .

درسته که این روزا با خدا قهر بودم و خیلی خیلی دلتنگ اما حس کردم اون اومد تو یه شبی که دیگه به وجود مهربونیه خدا اعتماد نداشتم.

راستش امسال اصلآ نمیخواستم روزه بگیرم. با همه چی قهر بودم حتی با خودم. اما باز خدا نشون داد که من میتونم  بیننده لطف و کرم همیشگیش  باشم. حس میکردم خیلی وقته که نگاهش و گذرش به اینورا نمیوفته ............

بقیشم اگه استقبال شد حتمآ میگم. شرح ما وقعش موند .....

 نکته آخر :خدا ببخش من یه موقع هائی آقا خره گازم میگیره و میزان مهربونیتو با مقیاس مغز کوچیک خودم تطبیق میدم !!!

نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت 11 PM توسط خودم|


Design By : Night Skin